|
|
|
||||
|
چه زندگی عجیبی شده من تنها
تو بی کس من واسه من تو واسه تو رفیقیم واسه همدیگه عین بیدیم
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام سلام به خودم .سلام به همه ی خودم که سکوت کرده .سلام به همه ی تنهایام .سلام به همه ی من .
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دارم به یک نمایشنامه فکر می کنم .وقت زیادی ندارم. نهایت زمان برای نوشتن 10 روز .کمی کار سخت .پیدا کردن شخصیت و جلو بردن اتفاق .به طور طبیعی یک اتفاق کافی نیست باید اتفاقی داخل اتفاق دیگه ای رخ بده و اتفاق سومی رو ایجاد کنه .خیلی همه چی پوچ .به طور دقیق نمی دونم این پوچ همون ابزورد یا نه . اول ماجرا: در شهری در نزدیکی پایتخت به دنیا آمد. در یک فضای گرفته بزرگ شد و هنوز زندگی می کند . این کافی نیست .برای یک نمایشنامه هیجان بیشتری نیاز ِ . دوم ماجرا: خدا بهش رحم نکرد و مورد سوء استفاده قرار گرفت . این قسمت هم بدون شک دچار سانسور می شه . سوم ماجرا : خودکشی ناموفقی داشت . مسخرست . آخر ماجرا : تصمیم گرفت نمایشنامه بنویسه .
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
می خواهم تولدی باشد برای اینجا حضور تو
دستان را دوباره به عادتشان عادت نده تعلیق یعنی خواهش تعلیقم را به پذیر و رهایم کن تا گم کنم تو را در آغوشم
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام
می خواستم تو را سرزمین جدیدی برده باشم در یک شهر مجازی یا لااقل آن چه من و تو دوستانمان به تصویر کشاندیم از شهر مجازی می خواستم بگویمت چرا بی صبری ؟ می خواهم هزاران هزار سوال نپرسیده را از خود و تو در اینجا دفن کنم و تولد تو را در این سرزمین حالا دیگر دور افتاده و تنها جشن بگیرم زیبای من حالا بیا دست در دست هم دهیم تا قدرتمان به مانند سابقه یمان دو برابر شود و چون افسانه ها جز حس بودن هیچ چیز را نبینیم بگذار سکانس آخر آنچه می نگریم از خویش _همواره_ بوسه باشد بگذار فیلم ما همیشه هندی باشد اگر نبود بگذار فکر کنیم رومئو و ژولیت واقعی اند بیا برقصیم بیا شاد باشیم بیا بیا بیا نگذار دستانم روی هوا تاب بخورند عادت به تاب بازی کردن دستانم تازه فراموششان شده دستم را بگیر
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
کیبورد روی پام و من به شدت دستشویی دارم و مجبورم پام رو تکون بدم تا بتونم خودم رو کنترل کنم .یک مقدار به نظر سرما خورده میام .یه ذره دلم گرفته .توی وجودم عشقی به وجود اومد که مجبورم پاکش کنم چون هرچی نگاهش می کنم می بینم عشق نیست .بیشتر شبیه یک اشتباه می مونه.من امیدوارم که کشف بشه ولی می دونم هیچ کدوم از حرف هام این هایی نبود که نوشتم .شاید کاش می تونستم گرامافون باشم این خیلی نزدیک تر به همه حرف هایی بود که می خواستم بزنم اما این هم همش نبود .
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
من کسی نیستم .من یک شاخه هستم .یک نماد و بیشتر شبیه دانه های ریز انار که در توهم زیبایی قرار دارند.انگار هنوز به پایان نزدیک نیستم .تصمیم ،تصمیم سرنوشت سازی ست و انتخاب نا ممکن.تقدیر همه چیز را رقم زده است و من آزاد می باشم.حالت دلواپسی ،دروغی بیش نیست.انگار تازه خون بر بدنم تزریق شده باشد.لطف بی پایانی نصیبم شده است و تکرار همه چیز را رقم می زند .
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چند روز ازت خبری نیست .من این رو بر سلامت تو حساب می یارم.آخرین تماس نوشتاری کوتاهم بی جواب بود.همون طور که آخرین خواسته ام بی اثر موند.من به تو فکر می کنم و بعد مدتی به کنار گذاشتن تو و باز هم من رو انکار می کنی و باز هم من رو انکار می کنی و اجازه نمی دی به آروزهام وصل بشم و اجازه نمی دی به خودت که قلبت به حرکت در بیاد و اون چیزی که دوس داره و انتخاب کنه .
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سگ.
نه نه سگ زیباست |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
شب شده است .هوا تاریک است.پنجره از هیچ سویی خیابان را به نمایش نمی گذارد.من در تاریک خانه ی منزل در گوشه ای کز کرده ،عکس های روزانه خود را چاپ می کنم.از برون خانه ی من هرگز صدایی داخل نمی آید، هرگز.
به همسرم نگاه می کنم و فرزندی که درآینده نصیبش خواهد شد.خیره به ذوق چشمانش به آن سوی دریای سیاه و گودال های خالی.به نتیجه ای جز افتادن تنهاو تنها یک قطره اشک نمی رسم .متوجه می شوم.گوشه ای را انتخاب می کنم در کنارش دراز می کشم و تنهایی خود را با خود تقسیم می کنم .کمی آرام می شوم و برداشتم از زندگی را فریاد می زنم .در این لحظه من به خواب رفته ام؛ سکوت. |
|||||
|
|||||