مگه ارتفاع داشتن انگیزه می خواد ؟؟؟ سیم سیم بی سیم جذاب ومسخره یادی از گل شقایق و بوی نم که صدایش کم به گوش می رسد زیرایش را می دانم ....
به یاد می آورم وقورت می دهم وهمه را به نگاهی به سوی تو رها و اینک آبی هر چند پارچه ای...
ای کاش پیش آمدن بیش از اینها کم بود ... و هیچ کس همه بود ... دنیا غرق می شد آب را به چاه می ریختیم و چرک ... برافروخته ... تکراررررررررررررر...
فهمیدن بی تو چه ارزشی می آورد ؟ با هم می فهمیم ...
حالا دیگر در شهر خبری نیست از صدایی آرام بگذار بگویم هرگز دلی به بزرگی آسمان نداشتی کلاغ و هرگز ... هرگز به پاک دستی ات شکی نبود بگذار بگویم خسته ام از همه جز ببعی سپید
خفته ام در وجودت ... چه احساس غم انگیزی ست گریستن در شادی و چه نا پخته خندیدن ... من در حضورت چه کنم جز سکوت و نگریستن... چشمهایم هم توان به تصویر کشیدن دو الماس و آن همه مروارید را ندارد تازه آن موقع آبشار های سیاهت را در زیر سیاهی گذاشته ... من کوچکم و کودک مرا در برت بگیر مهربان
می نشینیم و می خوانیم سرود شاد بودن را بی آنکه بیاندیشیم همان را گفتیم که دیروز می گفتیم و همین است که آرام نمی گیریم ... نفس در سینه حبس می کنیم و در بغض گرفتار ،یادمان نمی ماند که فردایی هست وانسان تغییر می کند و همین است که تردید می کنیم . از جان خویش می گذریم برای بدست آوردن آزادی اما لحظه ای به شکستن حصار خود خویش ... و همین است که نا امید می شویم . و گریه می کنیم که آرامشم کجا نهاده اند و بی نوا می شویم و درد مند و حتی حضور آغوش را نمی یابیم برای تو و من
تنها واژه ای که این روزها آرام می کند مرا ،دوستت دارم است مگذار که فراموشش کنم زیرا که تنها آرامشم آن است آن که مهم است حضور یک حس دوست داشتن است
من :در می زنند در را باز کن ببعی سپیدم ببعی: باز شده است منتظر آمدن مهمان ی هستم که پشت در ایستاده بود ـ اگر مهمان تنها می خواست در را باز کند چه ؟ ـ نه من به مهمان خویش اعتماد دارم ـ من هم به ببعی خویش
و مرا به یاد کتف شکسته ی امیرمان می اندازد این است صلح و صفای ما
و بدرودی عظیم می گویم در برابر سیل خروشان آبشار وار وی می خواهم بدانم و لیک نیک می دانم دانایی ام چه شکست بزرگی بر فرصت داده شده روا می دارد شاید که فرجام خوشبختی ها دانایی باشد به سان ادیپ بزرگ و اصرار من اسراری را پرده بردارد که رنج ندیدن حاصل کند به دست خویش چرا؟ چرا؟ بزرگ وار که هر گه بر من می باری، آرامشی ،از من دریغ می داری حس بخشش به خویش من که هر بار نامت را می آورم دستان ظریف نازنینی بر من هشدار می دهد که مرا با تو چه کار تو تازه بر نازل شده بودی و دو بال بزرگ داده بودی که پس راندی مرا زیرا که من را آورده بودی برای آزردن و او اینک در کنار من هر دم ،که گویی او بازدمش ،بی آنکه نیازبر حرفی باشد بی شک می دانم ندانستنم را ،اما بر خویش "فرصت "را بهینه تر می بینم تا آن دانایی . آواز را در برم می گیرم تا توانای زیستن باشدم ، ببعی من ..
زندانبانان،شاهان کودکی ... و چه سقوط عظیمی سرچشمه ای از تخیلاتشان...
ـ تو از کجا می یای آقا کوچولو ی من ؟خانه ات کجاست ؟ بره ی مرا می خواهی کجا ببری مدتی در سکوت به فرو رفت بعد در جوابم گفت : حسن جعبه ای که به من دادی این است که شب ها می تواند خانه اش بشود . ـمعلوم است ...اما اگر بچه ی خوبی باشی یه ریسمان هم به تو می دم که روزها ببندیش .یک ریسمان با میخ طویله ... انگار از پیشنهادم جا خورد چون که گفت : ببندمش ؟ چه فکرها !!
ببعی ِ سپیدی آمده است می خواهد دوباره مرا بنویساند می خواهد مرا بازگرداند به اینک می خواهد خویش را به اثبات گذارد او تنها سپید دنیاست که مرا می خواهد از جنس من است یک ببعی از قدیم گفته اند باز با باز پرواز ببعی با ببعی در دشت می خوانند آواز سپید من بگذار دستانت را در دستم تا آواز بخوانند آوازی از جنس حرکت
من فقط می تونم دوست داشته باشم
![]()
![]()


