ناز بود و نوازش
و دست رد تو بر نوازندگی من
باید بیاندیشم به نبود تا نکند چرخ کبود وصال مرا زبود و نبود مردود
شکر ایزد که خزان می آرد از همه جای جهان می آرد
تا مرا فصل به فصل
بباراند ز اشک، قطره ای چشم
لاکن که مرا جان جهانی دادند
وزنبود همگان باز نیک که نامی دادند
ای مه شیرین و شکر پوش باش در آنجا که دلت می گوید
من ِ بی دل که خزان دید و نبود
من ِ بی دل که هر چه دید بود کبود
چه بگویم ز ره پرخم وخال ِ ازلی تا ابدی
چه بگویم ز ره خط و نگار فرحی
من تو را می بویم
بی تو من صبر را تکیه بر بام کنم
با تو من حمله بر آزادی راه جهان نام کنم .
می خواهم رونده باشم
گفتم من؟
وای که دوباره تو را به فراموشی سپردم
من می خواهم با تو بمانم سبز
می خواهم با تو رونده باشم به سبزی ها
ـ باز هم من ـ
آنجا که نقطه ای گره ایجاد و نه زنجیر
آنجا که تو باشی ومن و یک قلب
چرا نمی شود ؟
آه....
سوال پرسیدم
و نپرسیدم تو چه می خواهی !!!
که زرد می شد که می ریخت که ساقه اش می خوابید
که قارچ ها در کنار تنه اش لانه می کردند .
کفش هایم را در می آورم برهنه می شوم
خارهای آن کوچه ی تنها به پایم فرو می رود
راه را يافته ام
از راهي ديگر ...
آه...
هنوز آواز سر نداده ام .
۱۱:۵۱ كلكچال
گلاب دره سبز شده است .
اينجا زيبا شده است و حس تابستان و بوي گوسفند مي دهد .
اينجا گوسپندان برايم آواز مي خوانند.
كودك سپيد و سياه و قهوه اي .
در كنار پاهايم ايستاد.
و من او را نوازش كردم
و گنجشكي زيبا
شبيه آنكه آسمان براي رهاي به سيب هديه داد
هيجان دويدن به دامنه كوه
آزاد مي كند انسان را
و غم را و دوست داشتنم را
و باد به راستي لرزه اي ريز و نوازش گر بر تنم جاري مي سازد
۱۲:۴۵ گلاب دره
و من آواز هم سر دادم
در روبه روي سبز درختان دره
مي توان تهران را نديد
مي توان كوه ديد
ابر ديد
و گلهاي زرد و آبي
آمده ام كه تو را بجويم . دوست داشتنت را، زيبايي ات را ،لبخندت را
و اخم كودكانه ات را
من آمده ام كه رها شوم و به عرياني رسم
وپاكي
اينجا حشرات بر رويم قدم مي زنند
و مرا طبيعت مي پندارند
اينجا با سنگ ها يكي مي شوم
با سراشيبي ها اجين
به باد مي پيوندم و موهايم شلخته مي شود و كيفم نهفته بر زمين
تو آمده اي ليك خود را نشان مده .من تو را خواهم يافت و با باد به سويت مي آيم
من از كوه پايين خواهم آمد ، به سوي تو
به سوي شانه هايت
و آنجا خواهم خفت و تو را مي بويم
من تو رابوييدن ، صرف كردن
و توجاري مي شوي در من
و من به زمان فرصت آن را خواهم داد
تا هر آنچه را كه شانه هايم را منقبض كند از پيش رو بردارد
فرصت آن را خواهم داد...
۱۴:۰۲
و مسير يافت مي شود دوستت دارم و تو بهترين رابه من هديه كردي
۱۴:۳۴
تو رفته اي بي نفس ، گذاشته اي مرا در قفس
انديشيدم لحظه اي مرا اجازه بودن تو نيست
۱۵:۱۹
و انسان ديدم و مسرور شدم بسيار
دوستت دارم
۱۵:۴۹
و سپهر را ديدم
۱۵:۵۲
و من به آنجا رسيدم كه جاي تو خالي
با هم ، در كنار هم چاي بنوشيم هر چند كم رنگ
اينجا صداي آب مي آيد
پق پق از حوضي به حوض ديگر
آن دو هم را مي شنوند و لبخند مي زنند
كودكانه
صداي تلق و تلوق ظرف ها حس عظيم و رويايي دوست داشتن مي دهد
۱۶:۰۳
مي خواهم فقط به بودن فكر كنم
به خواستن
به جريان سيل كه مي آيد مي رود
و به دريا بودن و به اقيانوس ريختن
به ابر شدن و به باران شدن
به خواستن
۱۶:۱۴
و من بازگشتم با كوله باري از دوست داشتن
باكوله باري از تو ![]()
۱۶:۳۳
و آنچنان تو را مي نوشم كه مست مي شوم
۱۶:۴۶
آسمان دایره است
بیست وپنج دایره کوچک
که گاهی آبی ست و آسمانی
و گاهی زرد و آجری
آنجا که من می نشینم
سکوت هست و تکرار موج می زند
چتر درخت کوچکان سایه ای نمی آفریند
وچنگال دیده می شوند
آنجا که من می نشینم به انتظارت برای دیدار آسمان دایره ست
آنجاسکوت هست و تکرار موج می زند
آنجا که من می نشینم
میله ها و سقف ها نمی توانند آسمان را زندانی کنند
آنجا سپیدست و سیاهی را در خود بلعیده ست
آنجا که من می نشینم به انتظارت
برای دیدار
آسمان دایره ست
سکوت هست و تکرار موج می زند
آنجا پنجره دیوار صورتی
تخت کنار دیوار
آنجا تو را به یاد می آورد
آنجا آسمان دایره ست
۱۸:۵۰ ۱/۳/۸۷
سکوت و خواب
مرا وهمراه مرا در خود می برد
و یاس و ناامیدی جایگاهی بس والا به خود می گیرند
سرود ها و نوازش ها
بی طلوع و بی جهش
خود را به دستان تلخ جامه ای نشان می دهند
ودستان بی جامه یِ تلخ او
سخت سرما می زند و خشک
من در گردابی که طوفان را
به زیر می کشد در چرخش .
و تفکر در گردش
در گلاویزی چگونه به بودنت و نبودنت بیاندیشم
تو برترین کلام مرا
از تفکری متلاطم بیرون می کشی
و برترین من همچنان
در زیر آوارها پوسته مدفون .
به حقیقت زیر آوار مانده نگاه و نبود حقیقت اشک ها را به خشکی می کشاند و سوزش دل
پایندگی و ایستادگی
گم گشته و سرگردان
وحس حقیر دنبال کردن ها
حس حقیر بو کشیدن ها
به سوی بلندی ها می خواند مرا
و آوازها
من به دنبال حقیقت آواز سر خواهم داد و با سینه های شسته و پاک و زلال
به سوی تو باز خواهم گشت .
۱۸:۱۷ ۱/۳/۸۷
آنچه در نبود ،حضور
نیامده را سازنده
رفتن ،باز ایستادن
نرفتن،ایستادن
و سطح ساخته دستان ٍ من و دیگران
آغاز ناهنجار ِ نام هنجار ها
87/2/22
بازی سیاه و سفید غایم باشک .
شالوده کنان
به مرگ خاطره ها می اندیشند . 87/2/24
بسیار نامهربانی را
از همشکل صورتکانی می نگرم
در قواره کوچک کودک.
به حجم بزرگ نابخشش خیانت .
87/2/20
زیباترین و لطیف ترین سازها را
بر پرتو نوازش تو ،
رهنمون دیاری از گل
و تلخ جامه ای که خشکی نگاهش به بارش افتاده
ناگاه با قرونی از تلنباری خاک مواجه
و صورت ماه را گرد و غباری از نبود پوشانده .
راه می رود
ناگاه در خواب باز می ایستد
87/2/18
bon inniversaire
پ.ن: در تاریخ 2/26 نوشتم ساعت 2:59 ولی الکی زدم 2/25
سبز رنگي پلاستيك جنس را
به روي آزادي مي گشايند
و درب هاي سبز و ديوارهاي سبز بدان نصب مي كنند
و گوشي ها تنها بايد همراه من باشد
و خواهاني ِ ديگران مسدود
دايره محدب است و مؤدب بودن آموزش مي دهد
ذوق و شور او را
بر دنيايي افسون مي بارانند
و هيچ از من سؤالي نپرسيد
خالي كرد جان مايه خود را
من آمدم
و ماندم ...
دلم تنگ می شود وترس ، حاکم برمن
شکست و توهم ناشی از آن
من دلم تنگ شده است
و من دروغ نگفتم
روان در زمان تا خود مرا به................ رساناند.
آنقدر بزرگند و زیاد که هیچ نمی خواهم .
وماه چند روزی ست که شب ۱۴ را می گذراند و هنوز کامل
و ترس از آسمان بزرگ و نبود هیچ کس
و هر روز یک سیب کوچک گاز می زنم
و در دریا به دنبال خانه برای حلزون ها
و به دنبال گل برگ شانه هاي كوچكش
و خنده درخشنده اي كه هنوز هست
و يار شيرين سخن ديار دور
و ديگراني كه حس مي كنم ...
je voud rais aller ou je ne suis pas
"تمام آدم هاي سالم كما بيش مرگ عزيزانشان را آرزو مي كنند."(كامو)
امروز هفدهم تا بیستم سه روز مونده
اشتب نشه روز شمار نیست گفتم شاید بیستم کانتی پوتر نداشته باشم .
وقتی زنگ زدی معلوم بود که حوصله نداری و حالت خیلی خوش نیست و حرف من که گفتم "..." که معنی اینو می داد که بیرونم دارم خوش می گذرونم و اینا و اینکه خب...
بعد اس ام اس اومد واسم .
فرشته من تنها کسی بودم که نمی تونستم جواب اس ام اس تو رو بدم چون ...
ولی فرشته من تنها کسی نبودم که اس ام اس تو رو نفهمید.نه به دلیل اینکه خیلی پیچیده بود به دلیل اینکه نصفه اومده بود(خنده )![]()
بعد از اس ام اس گفتم که امشب به فرشته زنگ نمی زنم و کاریش ندارم فردا که رفتم نیاسر و ابیانه و کاشون جاهای خوشگل خوشگل که بودم بشش زنگ می زنم و جاشو خالی ...
بعد دیدم از بیرون رفتنم انرژی زیادی دارم و عجیب که من از آدم های جدیدی که دیده بودم خوشحال بودم ولی تو رو دوست داشتم و البته ترس از اینکه نکنه وقتی اینو بهت بگم همون جوابی که قبلا بهم دادی رو بدی ؟!!!و یک اس ام اس نوشتم بلند بالا و دستم خورد روی یه کلید اشتباهی و همش رفت و بعد کوتاه برات نوشتم که خوش گذشت به من .و بعد نوشتم je taim bienراستی همون آقایی که این نوشته رو یادم داده به من می گه غلط می نویسی باید بنویسی je taime bien منم بشش گفتم که خب چرا بچه رو گمراه می کنی این همه وقت ؟
بعد اس ام اس کامل و پر احمق تو برام اومد هر چی توی آینه نگاه می کنم می بینم گوشام دراز هست ولی این چیزی رو ثابت نمی کنه مادر بزرگ خدابیامرزم می گفت گوشات بزرگ شاه می شی هر چند شاید جواب تواین باشه که شاه ها هم آره...
بعد هر چی تو رو نگاه می کنم می بینم که "اگر در دیده مجنون نشینی به جز از خوبی لیلی نبینی
(البت من ترسیدم اینو بنویسم چون ممکنه آبجی الهام دوباره دچار اشتب بشه(خنده)
)
وعیب نداره شایدم نشه
بعدم مگه آمیز قلمدون مرده؟!!!
راستی می خوام آمیز قلمدون بخونم. شاید امشب تمومش کردم بعد از تایپ این ولی قول نمی دم (به خاطر تو واون آمیز قلمدون خوشگل لباس و مغز بی نظیرت و انرژی عجیبعت و از همه مهمتر خودم که می خوام داستانش رو بدونم )
و در ضمن اس ام اس اومده برام
puet_etre&moi aussi!
خنده انگلیسی)okni(![]()
voes etes tre"s trad
)اگه بعد از ۱۱ برگشتی (
البت من دقیقا ۱۱ برگشتم .
الان که دقت می کنم عمرا امشب تموم نمی شه
خیلی خیلی از همون ژو تـِم بی َ ها
بله جواب ماست بود
نه قند دوغ باید خورد ![]()
می نویسم از تو
نمی دونم واقعا پایانی هست یا استراحتی کوتاه فقط می شه اسمش رو گذاشت اما
من دوست داشتن را کنار می گذارم و فکر می کنم و تنها آرزویم تنها آرزویت می شود
به قول سیب " امیر تلاش برای تنها آرزوی اون "
حالا به جای دستای سفیدت حالا به جای آغوشت که آروم کنندست تنها آرزوت رو به من بگو
هنوز دوست دارم مثل همه انسان ها که دوسشون دارم
به خودت هم گفتم که بهار بوی خوبی می د ه و فرشته به من گفت باید خوبی هارو دید نه اینکه دنبالشون بگردی
من باید تلاش کنم که بتونم به آرزوم برسم به تنها آرزوم تا بعد به آرزوهای دیگم هم بها بدم .
من باید به فرانسه رفتن، به بهترین شدن در تئاتر دنیا ، به سایه و به همه دوستام که تو همیشه یکی از اونها هستی فکر کنم
من باید استراحت کنم تا دوباره احساساتم خودشون برگردن .به تو گفتم که دچار بی حسی شدم .
و خیلی کارای دیگه که بتونم برای خودم قابل قبول باشم .
سپهر به من گفته بود که اگه واسه خودت قابل قبول باشی واسه دوستاتم هستی .
فعلا همین
بعدا متن کامل "من دوست داشتن را کنار می گذارم رو می خونم واست "
من یه کمی تو مغزم عصبانی هستم و فکر می کنم چون انسانم طبیعی باشه .
je taim bien(مرسی از یکی که ای نو به من یاد داد)
و جان مایه ی
کاستی ها به سبُک بارانی ِ شکوفه ها ، سازها را همچنان نا نوازده ها می نوازند .
سال روزی که چنین روزی به ماتم نشانده بود
باز پس گرفته از غم
بی برگی نصیب
و پر برگی به دیگر نانوازنده ای و نه نانوازنده ای برای من
مرطوب گونه ها ویا گونه های نا یکسان رطوبت
ابزار بی دلی ممکن و نمایان
و به تنها کودکانه خواهرکی دوست داشتنی به نام گل
و تنها دوست بارانی و به تنها کودک آرامشی گریان
و به تک مرجانی در آن سوی ندید ها و عطوفت و وهم
و می ماند سیب و ماه و آسمان آبی پر آرزو .
و خانه ای برای کوچک حلزون های بی جان .
و خنده ها برنده اشک
و خالی می ماند خانه ای که هرگز پر نمی شود
و نیازمند سکوتی با آهنگی از جرس
من ،بی برگ و خندان
و بهار ها سوی ِ کسان رفته و تحمل و سر زمین بارانی
شوق خوانش و شوق خوانش شدن
بی شوقی ساز ناکوک ،بی کوکب
من همچنان دوست می دارم
و به استراحتی بازمی گردم
تا دوباره به من بازگردد به لحظه ای که در رو به روی تصاویری رونده دراز کشیده باشم .
تلاطم موج وار ابر توهم
ندای همهمه آدمیان شنیده می شود
ونگاه هابه چهار تقسیم
دوبه دو به روی دگر سکوتمیبخشند
و بوی خوش
دیداری مه آلود و حس خوش آسمانکوه
و نفس های خفه
قلقلی زپایین توهمی به بالاتقدیم
و گرد بادهایخاکستر در فضامی یچد
ابد ،عدم ،همیشه ،هیچ
همگان در کنار یکدگر
سوگواره ای از خلا را یاد آور
صدا ها نا مفهوم می ماند
فریادها بی صدا
در میان آتش
آب ،جانی تازه و زندگی و باز آتش
برای رهایی از سوختنی نا فرجام
و نیمه کبود
تق تق کنان ،نوش مایهای
برای سرخ جگری خونین
فراهم
و شکرهای زندگی با تلخی به وجود نفوذ
آب ها زرد می شوند
خواب ها ، بیداری
توهم ها ،پایان
عینک ها به چشم باز می گردند و دید کامل
ساعتها به حرکت ،آغاز
یاد می آورد ،وجود خویش به همراه ندارد
ابد ،
عدم ،
همیشه
،هیچ
تک تک و به دور از یکدگر باقی می مانند.
گاه گاهی ست...
زمان همان قدر در رویا سخت می گذرد که در بیداری بی احساس .
فکر می کرد می گوید دوستت دارم، می شنود دوستت دارم .
و من که در خواب گرفتار حسادتم .حسادتی به نام حسادت بوبن، حسادتی شاید ۱۵ روزه .
بر من که از هر جهت کوبنده ترین صفت روانه می شود بی جهت خواب تولد می بینم .تولدی که حتی میان فراخوانده شده ها نیز نیستم.حضور دارم چون خواب ،خواب من است . تولدی که یا کاغذی دایره وار مبدا حسادت است و یا صداقتی که خواهان گریستن من نیست .
چشمانت برق می زند و من می خواهم که در رویا خود اشک ریزم با دیدنت .من تو را می بینم و حسادت میانمان مرا به تخلیه روانه می کند و فریاد ها ی نتوانستن از گلوگاه خویش شنیدن .
نه نه نه ...
بیداری،اشک ،تنهایی...
به شاخه های صادق کنار خود می فهماندم که شاید به سان شهریار به دیاری دیگر روم .من شهریار را دوست می دارم او به توانستن ،او به احساسات ،او همگان را فهمانید.
من با کششی عظیم در عمق وجودم مواجهم . خروج یا ورود نمی دانم .
می دانم نامش حسادت است.
من دوستش ندارم .
من که همگان و همه چیز رامی خواستم دوست بدارم
و شاید از آن لذت نمی برم.( که می برم )
من هنوز آن را نشناخته ام ...
آری جواب ماست است .
فوق العاده...
قوها سپید
بال ها سپید
دست ها خالی
تو تمام وجودت گنجینه الماس
پشت شیشه
پاسبان هادر کنار
من نگاه به تو
ـ تحسین ـ
دست ها خالی ، شتابان سوی الماس
دست ها بی رنگ
بی دست می شوم
ـ چشم ـ
سرنوشت انسان
تو،دستانت را به من بده . ۲/۱۱/۸۶ ۲۳:۵۶
پ ن : دوستت دارم همین وبس خیلی خیلی هم دوست دارم
در واقع زمانی که می دونی اشتباه کارت کجاست خیلی راحت تر از زمانی ست که نمی دونی اصولاقضییه از کجا آب می خوره .
من به طور کلی در این لحظه در حس عدم تفهیم اتهام هستم وخب دراین مورد نمی تونم خودم رو مقصر بدونم .اگر کسی ناراحت هست خیلی راحت می تونه با صحبت، دلایل ناراحتیش رو بیان کنه من هم اقدامم رو بگم .
به هر حال عدم تفهیم اتهام موجب شد در وهله اول در ذهنم به کسی یورش ببرم که هیچ ربطی به موضوع نداره دروهله وسط به این موضوع فکر کنم که شاید شاکی هم همین کار رو کرده و در وهله آخر اینکه ...(یادم رفت)
به هر حال این اتفاق حس خوبی نمیده ( حس موجود دادوبی داد سر شاکی ماجراست و اینکه به جهنم که ناراحت شدی من که کاری نکردم ) و هر تلاش برای فکر کردن بی نتیجه !!!
احساس میکنم ۱ ساعت دیر اومدن سر قرار به دلایل مختلف و ندادن یک کاغذ اون هم فقط با یک یا دو تقاضا ( دلیل ندادن کاغذ نیاز داشتن اون کاغذ بود ) نمیتونه دلایل خوبی برای نگفتن اتهام و از اون بدتر چُقولی کردن باشه .
چند نکته :
۱ـ این متن صرفا برای تخلیه شدن نوشته شده و کاربرد دیگری ندارد .
۲ـ هر شخص حقوقی و حقیقی حق عدم تفهیم اتهام مرا در مواقع لزوم دارد.
۳ـ استفاده از نکته ۲ علیه من جایز نیست .
۴زین پس یا از من ناراحتنشید یا اگر شدید به خودم بگید.
مرا به بهانه خود خواسته ، طرد
و دوباره ای که خود رغم خواهم زد ،بی رمغ
تو، هرگز من ...
و من اینک تو
تو آگاه ،من بی گاه
تو هنوز ،من عدم
من خواسته ها را به نام دوست داشتن ادا
و هرگز های تو را به شوری لطیف بر تو روانه خواهم کرد .
دوستت دارم
شاید با ناراحتی ...
